
امشب منو این خاطره های سردم بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم . که نفهمیدم
کی و کجا تو رو از م گرفت .
یکی بو یکی نبود اونی که بود تو بودی
اونی که تو قلب تو نبود من بودم
سلام دوستان عزیز . از کجا بگم از دلی پردرد یا شکسته . از جدای و غم از کجا بگم .
این مدتی که من نبودم حوادث زیادی برام اتفاق افتاد ..
حدود 2 ماه پیش نامزد کردم ولی حالا ...............................حالا من موندم .و تنها
و خاطرات اون زمانها . چرا . چرا اگه منو دوست نداشتی بهم جواب دادی. چرا
باهام بازی کردی . منو ساده رو بگو که بد از مدتها فکر کردم که دیگه از تنها یی و غم
نجات پیدا کردم و دوران شادی به رویم باز شده و لی چه خیال باطل .حالا تنها ماندم
و خاطرات این مدت کم .
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته
باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه
هایمان ! نه ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم .
















